پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١ - عقل خالص و ناخالص - فیاض ابراهیم
عقل خالص و ناخالص
فیاض ابراهیم
١. در عصر جديد، به دنبال يافتن خالص هر چيز بودهاند. خلوص مادى و معنوى، حالتى تجريدى و حالت باريكى و نازكى را به وجود آورده است كه شامل معرفتها و ساختارها مىشود. خالص سازى جهان معرفتى و واقعى، جهان را بسيار كوچك كرده و انسان نيز دچار كوتهبينى شناختى شده است؛ به طورى كه نگاه انسان مجدد به يك ديد تجربى و حسى محدود شده است.
٢. عقل خالص نيز پديده جهان جديد است. عقلگرايان قرن هفده و هيجده، به دنبال خلوص عقلى، به عنوان معيار بودند. خلوص معيارى مىتوانست به عقل تقدس ببخشد و دين را به عنوان يك رقيب، كنار بنشاند و دين را تابع معيار عقلى كند، به همين دليل دينشناسى جديد به وجود آمد.
٣. انسان نيز به يك موجود عقلى تفسير مىشود و معيار انسانيت نيز به عقل تغيير مىيابد. عقل سوژه مىشود و قوه حاكمه، و صاحبان اين عقل خالص نيز سوژه شدند و هر چيز و هر كس ديگر، ابژه و محكوم آن شدند، پس عقل استعلايى طلب برترى شد و ايدئولوژى غربىها و غربگرايان گرديد.
٤. عقل برتر ى جو و سوژه حاكمه، همان عقل اشرافى يونانى است كه بربرها آن را ندارند، پس محكوم اشراف هستند و اين قوه حاكمه و اين خرد ناب و عقل خالص، توسط كانت در دوران جديد بازسازى شد و وسيله برترى غرب بر جهان غير غربى شد، يعنى عقل غربى سوژه شد و انسان غير غربى ابژه او، پس فتواى استعمار داده شد.
٥. پس از عقل خالص، عقل استعمارگر استخراج شد. آنگلوساكسونها، عقل خالص كانتى را از فلسفه او گرفته و پديدارشناسى آلمانى كانتى را از آن حذف كردند و براساس همان، انديشه تكامل را به وجود آوردند و تكامل جهانى را مطرح ساخته كه تاروپودِ جهانِ در حال پويايى را تشكيل مىدهد، پس براساس عقل تجربهگراى كانتى و انديشه تكامل گرا، استعمار جهانى آنگلوساكسونى را شكل دادند كه شكل امروزى آن انديشه جهانى شدن آمريكايى است.
٦. عقل خالص كانتى در امريكا با انديشه پراگماتيسى تركيب شد كه از همان عقل عملى كانتى، به وجود آمده بود. تاريخ فلسفه غرب براى آمريكايىها تا كانت است و سپس به فرگه و پيرس و ديگر پراگماتيسمها مىرسد و پديدارشناسى آلمانى حذف مىشود و دشمنى خود را با هگل نيز پنهان نمىدارد. و با توجه به چارچوب فوق، انديشه جهانى شدن را استخراج كردهاند كه عقل استعمارگرى جديدِ جهانى رإ؛ تشكيل مىدهد كه در اين باب نگاهى بسيار تحقيرآميز به ديگر ملل، حتى اروپايىها دارند.
٧. عقل خالص كانتى عقلى ابزارى تجربى را رقم مىزند كه مختص به جنس مردانه است، پس عقل خالص كانتى، مرد را سوژه مىكند و زن را ابژه. ظلمهايى كه در تاريخ غرب جديد بر زنان روا داشته شد، از همين عقل كانتى به وجود آمد و امروزه زن گرايى نيز از عقل كانتى به وجود آمده است و به دنبال سوژه ساختن زن و ابژه ساختن مرد است.
٨. تاريخ ترتيبى شكلگيرى عقل خالص كانتى از يونان شروع مىشود، هنگامى كه خدايان يونان، رب النوع شدند و به شكل انسان در آمدند، پس خدا انسان شد و خط عبرى سبب تشكيل خط يونانى شد و تورات نيز خدا را به مقام انسان تنزل مىدهد و خدا به صورت انسان بر انسان ظاهر مىشود، پس تركيب مذهب شرك آلود با مذهب و خط يهود، يا جايگزين انسان به جاى خدا، سبب به وجود آمدن فلسفه و عقل حاكم شد.
٩. در ايتاليا در رنسانس يك انقلاب فرهنگى رخ داد و آن جايگزينى جسم مقدس انسان به جاى روح خدايى انسان بود(به علت حلول روح خدا در جسم انسان)؛ اين با انقلاب معرفتى دكارت در فرانسه كامل شد و آن استقلال و آينه تفكرات انسانى از خدا بود و اينكه وجود انسانى مشروط به فكر اوست و اين حركت دكارت را كانت نظاممند كرد و اين انقلاب فلسفى غرب جديد بود و نتيجه اين انقلابِ فلسفى، انقلاب صنعتى انگلستان بود.
١٠. دهه ١٩٦٠، دهه انقلاب در تمامى شئون غرب و رهاورد آن در چند قرن اخير بود. اين انقلاب از عقل خالص به عقل ناخالص بود كه براثر تأثير عرفان شرقى بر فلسفه غربى بود (كه اول يك عرفان الحادى بود، ولى بعدها به عرفانگرايى مذهبى نيز تبديل شد)، عقل خالص غربى حاكميت خود را از دست داد و عقلى ميان فرهنگى يا عقول بشرى، جاى خود را باز كرد.
١١. اين دوران انقلاب از دوران استعمار به دوران پسا استعمار نام نهاده شده است، چون عقل خالص كانتى رفت،استعمار نيز رخت بست؛ چرا كه عقل كانتى، عقل اشرافى جنگ طلب و عقل جاه طلب و استعلايى است و غربىها خود را صاحب اين عقل مىدانستند، پس ديگران را ابژه خود مىدانستند كه بايد توسط آنها هدايت مىشدند و به طور غالب به جنگ ختم مىشد، جنگ جهانى اول و دوم و جنگهاى استعمارى آنگلوساكسونها برخاسته از عقل كانتى بود.
١٢. قرن نوزدهم، قرنى بود كه از يك طرف بر كانت و سوژه گرايى انسانى تكيه داشت؛ از طرف ديگر، عقل كانتى را مكفى يا نيروى محركه نمىدانست، به همين دليل نيروى محركه انسانى را غريزه دانستند كه توسط عقل كانتى معنا دار يا جهت دار مىشوند كه نام مدرنيسم بر خود گرفت كه در قالب غريزههاى جنسى (فرويد) و غريزه گرسنگى (ماركس) و غريزه قدرتطلبى( نيچه) بروز كرد.
١٣. ايران در ابتداى رنسانس غربى به راهى رفت كه هنوز به درك كامل آن نائل نيامده است و آن تحويل فلسفه به عرفان بود كه اين فرآيند با پيش زمينه فردوسى در شيخ اشراق، توسط ملاصدرا رخ داد و از عقل خالص فلسفى به سوى عقل اشراقى يا عقل عرفانى يا عقل زندگى يا عقل فطرى عدول كرد و از اين طريق، فلسفه را به عرفان تقليل داد و تحويل برد و نام كتاب فلسفى خود را اسفار يا سفرهاى عرفانى قرار داد.
١٤. فهم عقل عرفانى كمى متضاد گونه به نظر مىرسد؛ چرا كه از يك طرف عقل قرار دارد و از طرف ديگر عرفان و اين دو در تاريخ ضد هم بودهاند. عقل، عرفان را غير معقول و احساسهاى غير قابل تأمل مىداند و عرفان، عقل را قابل اعتماد نمىداند، ولى عقل عرفانى مهمترين عنوان بحثهاى آينده را تشكيل خواهد داد.